پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 26 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

پارسا و مهرسا

نوروز 93

اولین عید خانواده چهار نفری ما خواهرم اولین عید هست که کنار و من و مامان و بابایی هست و منم چهارمین عید هست که در کنار سفره هت سین میشینم تخم مرغها رو هم خودم رنگ کردم با همین دستهام و مامانم فکر میکنه به روزی که حتی نمیتونستم کنار سفره هفت سین بشینم و حالا خودم تخم مرغهاش رو رنگ کردم اولین عیدم که مشهد بودیم سال ٩٠   ...
2 فروردين 1393

نه ماهگی

در آخرین روز نه ماهگی با یکم تب از خواب بیدار شدم در حالی که فقط سه روز مانده بود به پایان سال اما خدا رو شکر بعد از دو روز تب حالم خوب شد خانم دکتر گفت احتمال زیاد برای دندونهاش هست آخه الان ٦ تا دندون دارم و مامانم منتظر تا دو تا دندون دیگه در بیارم الان هم فقط میتونم سینه خیز برم و  کار جدیدی که یاد /رفتم اینه که دستم رو میگیرم به کشوی اسباب بازیهام و تا کمر میتونم بلند شم و سریع میافتم همین! در پایان نه ماهگی وزنم ١٠کیلو ٩٠٠ بود و قدم ٧٣ و همچنان دوست دارم مامانم یا بابام بغلم کنن و منو راه ببرن ...
2 فروردين 1393

دستها ی من

دست بر رو پا بی هدف فقط برای مدیتیشن! دست به شصت دست بر دهان و فقط دست که مامانم عاشق دستهام هست و روزی هزار بار میخوردشون همین دستها ٨ ماه پیش! ...
18 اسفند 1392

پیش به جلو

دقیقا روز ١٢ /١٢/١٣٩٢ من یاد گرفتم که سینه خیز برم و به این ترتیب خیلی راحت برای خودم همه جا رو میگردم البته در این بین راه ساده تری هم یاد گرفتم که توان و  زمان کمتری میخواهد برای گشت و گذار بله با کمی قل خوردن مثل یک توپ! دلم میخواست دستم به اسباب بازیهام برسه خب! دیدم ناراحتی فایده نداره کمی فکر کردم و دست به کار شدم خیلی سخت بود دیگه نمیتونستم کمی گریه هم چاشنی کار کردم اما مامان دوربین دستش بود نمیتونست به من کمک کنه اما یک انگیزه منو به جلو کشید و اون موبایل بود   ...
18 اسفند 1392

هشت ماهگی

در هشتمین ماه زندگی هنوزم فقط و فقط میشینم و هیچ حرکت دیگه ای بلد نیستم مثل سینه خیز و چهار دست و پا رفتن فقط الان ٤ تا دندون دارم که حسابی منو در امر خوردن کمک میکنند اینم عین چهار تاش! خواب شبم هم ساعت ٧.٥ شروع میشه تا ٧صبح ! در این روزها فقط دوست دارم بغل باشم و یکی منو راه ببره گاهی که نشستم و دستم به هیچ کس نمیرسه که خودم رو بندازم تو بغلش اگه داداشی از کنام رد بشه پاهاشو میگیرم و ازش میخوام که بغلم کنه اما نمیتونه که! این روزها داداشی میگه من مهرسا رو اندازه همه گلها و ستاره ها دوست دارم چون مثل فرشته اس منم خیلی دوستش دارم چون خیلی مهربونه همه اینها که خوندید در مورد من بودن؟ من و میگید دیگه؟ در آخرین...
29 بهمن 1392

سه سالگی

                                                   جان مادر                                             ضربان زندگیم شدی           &nbs...
12 بهمن 1392